برچسب:
نویسنده: هلیا کوهی
سلام سنگ صبورمهروقت از همه جا مونده و رونده میشم هروقت دلتنگی و بغض حتی نفس کشیدنو برام سخت میکنه تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که چشامو ببندند خودمو تو حرمت فرض کنم لعنت به این فاصله ها که دوریت رو چند برابر به رخم می کشه ولی خوش به حالم که همیشه برا دلتنگیام گوش شنوا داری همیشه سنگ صبوری برام..هیچکی اندازه تو و صحن و سرات و حرم بهشتیت منو آروم نکردهآقااا خیلی خستم کاش سقف خیلی کوچیک تو مشهد برای من بود ولی افسوسیک ماه پیش درست مثل امشب مشهدت بودم درست همین ساعت و همین دقیقه تو حرمت قدم میزدم ولی الان دلتنگ و پر از بغض با دو هزار کیلومتر فاصله چکنمکاش الان روبرو گنبد طلا صحن انقلاب بودمو هیچی کم نداشتم..تا خود صبح نگات میکردم تا خود صبح...امان از این کاش گفتنا که متنفرم ازشونآقااااا جان جوادت دلمو رو به راه کن حال دلم خوب نیست حق من نیست..این بغضای لعنتی این حالِ نامعلوم این آشوب که به دل و روحم چنگ میزنه درست کردنش فقط کار خودته به امید دیدار حضرت سلطان
برچسب:
نویسنده: هلیا کوهی